|
|
|
|
|
سلام....سلامی به دلتنگی دل تنهایم در این سکوت محض ! امشب می خوام تا اطلاع ثانوی آخرین مطلب این وبلاگ بی سر و ته رو بنویسم... نمی دونم چرا زود خسته شدم. از وبلاگ نویسی نه ها ! ! کلا می گم. همه چی پوچ و بی معنی... خدا کنه که تصمیمم عوض بشه.... دلم خیلی برای خدا تنگ شده می خوام برم پیش خدا اگه کسی سفارشی داره می تونم برسونم به خدا..... اگه خواستی و دلت برای خدا تنگ شد حتما بهم بگو ...باور کن راست می گم.... چند روز دیگه نتایج کنکور رو اعلام می کنن . دلم می خواد همه رو اینجا دعا کنم. مثلا نسترن عزیزم که تموم تلاشش رو کرده و آرزو می کنم که از رشته ی مورد علاقه اش قبول بشه. الهی آمین....داداش عباس گلم که من شاهد تموم زحمت هایی که واسه کنکور امسال کشید بودم... خدایا کمکش کن...(دیگه سفارش نمی کنما) ! و همچنین محسن گلمون که خیلی هم با حاله خدایا به محسن هم کمک کن...... وبقیه ی اونایی که دوسشون دارم و آرزو می کنم که قبول بشن. الهی آمین........
راستی این دو بیت رو هم بخونید قشنگه اسم شاعرش که خیلی هم باذوق بوده یادم رفته ولی می خوام با اجازه ی شاعرش اینجا بنویسم..... : خبر چون سیل دنیا را گرفته که دارا رفته سارا را گرفته خودم را دار خواهم زد یقینا دلم تصمیم کبری را گرفته
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:1 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
آی ای غریبه ! ای قشنگ خواستن باورم نمی شود که رفته ای بدون آنکه چشم های خیس خسته ی مرا که زاهدانه در حضور چشم های تو گناه کرده بود ...دیده باشی . ای همیشه ماندنی . ای همیشه خواندنی رفته ای و عهد های بسته را شکسته ای نازنین شعر های خونده و نخوانده ام : برق عاشقانه ی نگاه من برای تو بهانه بود.....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 19:4 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
نازل شو : بر تمام ورق های دفترم بر آیه ها ی ساده ی انجیل باورم هر مذهبی که داشته با شم از این به بعد تنها به دست های تو ایمان می آورم ******************* دوباره اومدم ....ببخشید سلام....سلامی چو بوی خوش آشنایی امروز سوم تیر ماهه. یه کم بد قولی کردم .یعنی اینکه قرار بود سی ام خرداد پست جدید رو بزارم ولی بنا به دلایلی نشد . حالا اومدم با یه دنیا دلتنگی از این چند مدت.... نمی خوام دلتنگی هامو بریزم تو این پست چون یه کم حال خودممگرفته می شه... فقط چند درصد کوچولو ی این دلتنگی به درسام ربط داره چون بی انصاف ها سوال هارو خیلی سخت داده بودن...نمی دونم چی بگم... یعنی تا چند لحظه پیش جمله ها تو ذهنم رژه می رفتن ولی حالا تنهام گذاشتن .ترم آخر هم تموم شد با همه ی خوبی و بدی ( بدیش بیشتر بود) ویه جورایی تحمل کردم . البته نه تنها من تو این ترم عذاب کشیدم بلکه تموم بچه ها یه جوراییخسته شده بودن. همیشه فکر می کردم یه دانشجو تو ترم آخر نهایت خوشی رو می گذرونه ولی برای من اصلا اینجوری نبود... هم به خاطر درسا هم به خاطر خیلی چیزای دیگه... حالا خدارو شکر تموم شد و شما باید دعام کنین تا جوجه نیارم .البته من دانشجوی زرنگی ام (اصولا ) تا حالا هم جوجه نیاوردم ! ! ! حالا شما دعا کردن یادتون نره باشه ؟ ممنونم که هوامو دارین ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:33 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
یواش ! دست نزن ! شیشه ام ! ترک دارم ! چقدر وسوسه در چشم انتخاب من است ! که بر صداقت آیینه نیز ... شک دارم رفیق بار " غریبی " به دوش من مانده که احتیاج به یک دوست ، یک کمک دارم صدا زدم که به من در قبال سکه ی زخم چه می دهید ؟ ... یکی گفت : من نمک دارم من و تو هر دو غریبیم و آشنای سکوت خوشم به اینکه غمی با تو مشترک دارم
سلام سلامی به دلتنگی دل تنهایم در این سکوت محض .....دلم گرفته، به شدت نیاز دارم که کمی کنار تو این روزها قدم بزنم.....زیر باران... در شب ....بی چتر ....با تو... باران گرفته است و قدم می زنم هنوز : بی تو... بدون چتر ... در این بارش شدید... ... از همه تون ممنونم که به من محبت دارین همیشه... به خاطر درسام زیاد نمی تونم بیام و مطلب بزارم ولی همیشه به وبلاگتون سر می زنم و همه ی اون چیزایی که می زارین : می خونم اونم با عشق و علا قه ی وافر.... آخه همونطور که چند بارم گفتم من عاشق وبلاگ خوندنم....اون غزلی که خوندین نمی دونم مال کیه...خیلی قشنگ بود مگه نه؟ نمی دونم مال کیه اگه شما می دونین حتما تو نظری که می دین بهم بگین ممنون می شم ... من بیشتر این غزل هایی که می نویسم اسم شاعرشونو نمی دونم اگه شاعر محترم این شعرا یه وقت وبلاگ منو ببینن یه وقت فکر نکنن سرقت ادبی کردم خوب من چون ادبیات می خونم علاقه ی بیشتری دارم به شعرو متن....واسه همین باعث افتخار بنده است که شعر این عزیزای مهربون و با احساس رو تو وبلاگم بزارم...... با تقدیم صمیمانه ترین احساسات : رویا...رویای همیشه دلتنگ
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:33 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام الان که دارم اینو می نویسم یکی از شبای زیبای بهاریه ولی تو شهر ما متاسفانه هوا فعلا سرد تشریف داره ومن هنوز بهار رو اونجوری که خیلی ها حس می کنن حس نکردم...فقط بارون می باره اونم چه بارون زیبایی......ولی بعد از ظهر ها یه کم دلگیر می شه... به دلیل مشغله ی درسیم اصلا قرار نبود به این زودی چیزی بنویسم ولی داشتم وبلاگ یه عزیزی رو می خوندم که این شعر پایینی رو تو وبلاگش دیدم و حیفم اومد که تو وبلاگ خودم نزارم آخه خیلی قشنگه ! فرزاد حسنی وقتی آخر برنامه بیت اول این شعر رو قشنگ و زیبا می خوند تو دلم می گفتم کاش یه بار همه ی این شعر رو بخونه و من هم تند تند بنویسم ( آخه وقتی از تیتراژ پایانی یه سریالی خوشم می یاد کنار تلوزیون کشیک می ایستم تا همشو بنویسم اونم با مشقت تمام که همه مجبور می شن ساکت باشن اون چند لحظه رو ! ! ! )ولی دیگه خودم پیداش کردم .با تشکر از وبلاگ " چهره ی پنهان "
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باو ر کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند می خورم به مرام پرندگان در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما : وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست در کارگاه رنگرزا ن دیار ما : رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست از بردگی مقام بلالی گرفته اند در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست دارد بهار می گذرد با شتاب عمر فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست امشب تولد یه عزیزیه که از اینجا می خوام بهش تبریک بگم آرزو می کنم میوه ه های رنگارنگ زندگی به کامت شیرین باشه و مهربونی زینت همیشگی نگاهت باشه... تقدیم با عشق: " رفیق روزهای خوب ، رفیق خوب روزها : همیشه ماندگار من ، همیشه در هنوز ها : رد پایی بر در خانه ی ماست که باران آن را نمی شوید.... می گویند ازجنس دریاست و من می دانم یاد کدامین میهمان مهربان باید بیفتم " " تولـــــــد ت مبــــــــــارک "
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:44 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
تا نامه ها در بسته می میرند ، پیغام ها سر بسته می میرند پرواز را در خاطرت مسپار ، پروانه ها پر بسته می میرند پر پر شدن در خویش مردن نیست ،گل یاس ها سر بسته می میرند پیله مکن بر پاکت خالیم ، صد بوسه در هر بسته می میرند لب باز کن حرفی بزن آخر ، لب ها در آخر بسته می میرند روی سلامم را نخواهی دید ، تا نامه ها در بسته می میرند .......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:40 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ــــ خداحافظ : مثل آجیل شب عید می ماند دوستیمان را می گویم... یک مشت که از آن برداری همه چیز دارد : هم پسته دارد ، هم نخود، هم بادام ، و عجیب آنکه با آنکه حالا دستم به کف خالی ظرف می خورد : بهانه نمی آورم ، بغض نمی کنم ، دلتنگ نمی شوم هنوز طعم خوش روز های خوش گذشته را حس می کنم می خواهم بگویم : من و تو چه باشیم و چه نباشیم: غروب زیباست ، جاده وسوسه کننده و مسافر غریب... می خواهم بگویم : من و تو چه باشیم و چه نباشیم آسمان ابریست ، هوا بارانی و عاشق تنها... می خواهم بگویم : این آمدن و رفتن ها نباید غمی شود برای هر دویمان ...می خواهم بگویم : خداحافظ ......سلام
سلام به همه ی دوستای گلم و به همه ی عزیزایی که وقت گذاشتین و به وبلاگ من نظر دادین...باور کنید خیلی خوشحال شدم. قبل از عید تصمیم داشتم که تو روزای عید چیزای زیادی تو وبلاگم بزارم ولی نشد چون به طور اتفاقی رفتم سفر و این تصمیمم عملی نشد
اون شعر نویی که بالا خوندین از وبلاگ یه عزیز دیگه برداشتم ولی چون بیش از حد خوشم اومده بود نوشتم . می خوام بگم سال نو مبارک با اینکه خیلی دیره ولی به هرحال امید وارم سال خوبی در پیش داشته باشین... سالی پر از شادی و موفقیت و پشتکار....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 17:19 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
غروب جمعه ی پائیز می آید لباس زرد خود برتن ، به زیر گام های عابری خسته خزان و خشکی خود را به نجوا باز می گوید........ غروب جمعه ی پائیز و چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه باقی است.... یکی آمد : کلید قفل لبهای مرا آهسته بردارد ! ! ولی من ، این سکوتم : این آخرین سرمایه ام را با کسی قسمت نخواهم
کرد...قسمت نخواهم کرد.... به تنهایی قسم : دلتنگ دلتنگم ... ، میان آسمان دلگرفته با دل تنگم : فقط یک پنجره راه است ! ! غروب و جمعه و پائیز ...! ! ! عجب ترکیب دلتنگی....
سلام...خوبی ؟ با توام آذین ! این شعری که بالا خوندی یادته؟ یادته که تو کدوم نامه اینو برام نوشتی ؟ چقدر هم تاکید می کردی که حتما باید نزدیک غروب بخونم.... چقدر هم اون روز هر دوتامون دلتنگ بودیم . یه دلتنگی غریب که روزای پائیز سراغ هر دوتامون می اومد....با اینکه الان شاهد آخرین روزای زمستونیم ولی دلم خواست اینو الان بنویسم ...یاد روزای پاییزی به خیر ! ! امروز هم روز جمعه بود . یه روزی شبیه همون روزی که این شعر رو برام نوشتی .... اما این بار غروب جمعه ی زمستون بود ....اینو نوشتم که بگم دلم برات تنگ شده به همین سادگی.....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:22 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام : ( ایندفعه هم سلامی به دلتنگی دل تنهایم در این سکوت محض.... ) : امشب که می خوام بنویسم احساس عجیبی دارم احساس می کنم که بازم رفتم به دوران آبی کودکی... همونطور که می دونید امشب شب چهار شنبه سوری یا بهتره بگم : چهار شنبه ی آخر ساله ....... انگار همین دیروز بود که با هم بازی هامون : (اون زمونا با کلاس بودیم واسه همین مختلط بودیم....) همگی دسته جمعی می رفتیم یه جای خلوت که مامانامون نبینن و بعد آتیش روشن می کردیم و جیغ و داد می زدیم تا بیشتر خوش بگذره....یادش بخــیـــر ! ! ! ! چه روزایی بود چه زود هم گذشت... کاش چند لحظه ، فقط چند لحظه از اون روزا تکرار می شد.... (به خدا قول می د م گریه نکنم....) ولی می دونم که چیزی می خوام که از محالاته ! ! امشب که از پنجره بچه هایی رو می دیدم که داشتن ترقه بازی می کردن ( از اون ترقه هایی که خیلی زیبا منفجر می شه صداش هم زیاد نیست ) بازم همون احساس بهم دست داد! ! احساس کردم منم همسن اونام و دارم باهاشون بازی می کنم....الان که جوونم حسرت دوران کودکیمو می خورم لابد وقتی هم که پیر شدم حسرت جووونیمو خواهم خورد البته می دونم این قانون طبیعته... ولی خیلی سخته اینکه ببینی کودکیت رفته و تو هیچی ازون نداری به جز چند تا عکس و یه مشت خاطره که هزاران بار پیش خودت مرورشون کردی........ چقدر سخته اینکه بدونی گذشته ها ت هیچ وقت دیگه بر نمی گرده....هیچ وقـــــــت ! ! بازم پر حرفی کردم اونم خیلی ، ببخشید.....دیگه چیزی نمی گم فقط برای همه ی شما ، همه ی اونایی که دوسشون دارم ، همه ی اونایی که قلبم براشون می تپه : آرزوی سلامتی ، خوشبختی ،کامیابی و آرزوی تموم آرزوها شونو دارم........................... سال نو پیشاپیش مبـــــا رک ...براتون سالی آرزو می کنم که پر از بوی خدا باشه ،خدا..... " در پناه خالق نیلوفر ها : مهربان و شکیبا بمانید "
دعوتت می کنم امشب : به نبودنم ... به یادم ... تو به من دنیا رو دادی ، من به تو خاطره دادم دعوتت می کنم امشب به دلی که بی تو سرده به دلی که پاره پاره ست ، به دلی که توبه کرده دعوتت می کنم امشب به یه قطره اشک و هق هق پرپر حادثه با تو ، سهم من بغض دقایق دعوتم کن : که بسوزم توی اشک دل بریدن ای خدا : کی بود که برگشت :سایه ی تو یا دل من؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:28 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ... سلام به شما عزیزای مهربون که لطف کردین و نظرتونو راجع به وبلاگم گفتین...ولی کاش عیب و ایرادامو می گفتین. تموم نظراتون برام با ارزشه .یکی از دوستان یه شعری نوشته بود که نظرمو خیلی جلب کرد...و اگه اینجا ننویسم سکـــته رو در جا می زنم . ( یعنی خیلی خوشم اومده.....) " جان میدهم به گوشه ی زندان سر نوشت
ویدا خانم ممنون که اینو برام نوشتی...موفق باشی عزیز من برایت پنجره ای آرزو می کنم رو به هر آنچه که بخواهی ... در رابطه با این شعری که ویدا خانم نوشته منم یه بند می خوام بنویسم و مطمین هستم که بی ربط نیست ! بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا ! ! مطمین باش : یک روز آنقدر شرمنده می شود که به تمام ساز هایمان می رقصد ...................
" اینم تقدیم به ویدا خانم گل " |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 14:30 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ....بی مقدمه می رم سر اصل مطلب : منظورم از اصل مطلب اینه که می خوام یه چیزی الان بنویسم که امیدوارم خوشتون بیاد...اینی که می خوام بنویسم یه شعره ، یه شعر نو....از همونایی که من دوست دارم ! این شعر رو یکی از دوستای گلم که اسمش هم مژگانه ، روز تولدم رو کادو نوشته بود . و من چون خیلی خوشم اومد ، می خوام تو وبلاگم اون شعر رو بنویسم و یه بار دیگه ازش تشکر کنم : چه لطیف است : حس آغازی دوباره چه زیباست : رسیدن دوباره به روز زیبای تنفس و چه اندازه عجیب است : روز ابتدای بودن و چه شیرین است : امروز، روز تو : " روزی که تو آغاز شدی " مژگان عزیزم : ممنونم که روز تولدم منو خوشحال کردی وممنونم به خاطر این شعر قشنگی که برام نوشتی .... دوستت دارم و همیشه به یادتم.............. کسی که گوش به آوای خوشبختی تو داره : رویا
* * *
تقدیم به مژگان مهربونم :
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:4 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانم که زیر باران غروب تنها تو می توانی بدون چتر جاده ها را بشمری و تنها تو در فراخنای سکوت صدایت را به درخت می آویزی و دست هایت را به برکه می بخشی و باز هم تو چشم هایت را روی دوش قاصدک می اندازی و با هر تار مویت تاری می سازی که صدای پاییز بدهد ولی آیا باز هم می توانی لحظه ای وجودت را با نیلوفر تقسیم کنی؟ ؟ ! ! اگر توانستی آن وقت می شود گفت : " چیزی از باران کم نداری "
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:57 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید... گذر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات به راستی که چه سخت است و مایه ی آفات چه دیر و دور و دریغ ! ! خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.... ز کوچه ی کلمات عبور گاری اندیشه است و سد طریق تصادفات صدا ها و جیغ و جار حروف چراغ قرمز دستور و راهبند حریق تمام عمر بکوشم اگر شتابان من نمی رسم به تو هرگز از این خیابان من خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:30 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی نباشی غزل خواندنی نیست و ترانه لنگ می زند واژه ها ناکوک و مشکوک اند…. تصویری نیست و تعبیری ! ! لحظه ها تو را می جویند تو را می خواهند….. باش ! تا این صد ا ، این رویا ، تازه شود ….
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:19 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
دلــــم برای دلت تنگ می شود گـــاهی ز ســـوز حاد ثه ی عشق می کشد آهی اگر ، اگر تو نخواهی ببینمت باشد فقط تورا به خدایت قسم نشو راهی.. و چشم های تو زود است تر شود بس کن برای گریه فقط یک بهانه می خواهی و حرف آخر دل را بگو که بی تابم بگو بگو تو همان اتفاق دلخواهی....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:16 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی در پشت یک پنجره ی بارانی بی هوا شاعر می شوی کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب می توان دلتنگی ها را به او قسمت کرد، از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران خورده نگاهت را جدا کن می توان از تاریکی ها گذشت می توان خود را در کوچه های سبز باوردوباره یافت یک نفر هست ، شب دلتنگیت را با او قسمت کن یک نفر هست....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:14 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دلتنگی دل تنهایم در این سکوت محض... .سلام به همه ی اونایی که مهربونن. امشب دوست دارم بنویسم .ولی نمی دونم چی بنویسم . دلم یه کم همچین گرفته
دیشب تو خواب به خیلی چیزا داشتم فکر می کردم . اینم می دونستم که خوابه .ولی همینجوری نمی خواستم بیدار بشم چیکار می کنم ؟ چقدر خوبه که آدم می تونست از آینده اش خبر داشته باشه دوست ندارم که از همه چی خبر داشته باشم ولی امسال بد جوری به خاطر تموم شدن درسام نگرانم و همش می خوام بدونم که سال دیگه این موقع من چه حالی دارم. چقدر خوبه که آدم درس بخونه .همیشه وقتی فصل امتهانات می رسید خدا خدا میکردم که زود تموم شه بره راحت بشم ولی این ترم که ترم آخرم هست این آرزو رو ندارم چون می دونم که حسرت این روزا رو حتما خواهم خورد.. و اونم به همین زودی...! ! وخوشحالم از اینکه این ترم تازه شروع شده....کاش خیلی طول بکشه.. اولین روزی که وارد دانشگاه شدم خیلی احساس بدی داشتم یه احساس خیلی خیلی بد ! اون لحظه ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. دلیل بزرگی هم داشتم و اون اینکه عزیز ترین کس زندگیم ، سنگ صبورم، همدم تنهایی هام ، پیشم نبود ولی وقتی فکر می کردم و می دیدم که خدا یه لطف خیلی خیلی بزرگ به من کرده وهر دوتامون از یه دانشگاه قبول شدیم : به آرامش می رسیدم . یه مدته همش روزای اول دانشگاه یادم می افته ..روزایی که خیلی تنها بودم ،دوستم هم که هنوز از مسافرت نیومده بود ! تنهایی می رفتم و می اومدم بدون هیچ دلخوشی ازچیزی. یاد اون روزی می افتم که روی اون سنگی که بچه ها اسمشو سنگ دلتنگی گذاشته بودن تنهایی نشسته بودم داشتم گریه می کردم .! نمی خواستما گریه کنم ولی اشکام همینجوری بدون اجازه می ریختن و من هم کاری نمی تونستم بکنم. ! ! و حالا اون چهار سالی که به نظرم خیلی می اومد تموم شده و فقط چهار ماهش مونده ..... در واقع شمارش معکوس شروع شده !
حرف ها هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.... آری ای دریغ و حسرت همیشگی ! ! ناگهان چقدر زود دیر می شود .....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:11 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
اختراع پيچ گوشتي پيش از پيچ صورت گرفت. سگهاي شهري بطور متوسط 3 سال بيشتر از سگهاي روستايي عمر ميكنند سرود اصلي كشور يونان متشكل از 158 بيت ميباشد دو سوم اعدامهاي جهان در كشور چين بوقوع مي پيوندد اغلب مارها داراي 6 رديف دندان ميباشند. لئوناردو داوينچي مخترع قيچي ميباشد قلب انسان بطور متوسط 100 هزار بار در سال ميتپد جغدها قادر به حركت دادن چشمان خود در كاسه چشم نميباشند موريانه ها قادرند تا 2 روز زير آب زنده بمانند عمر تمساح بيش از 100 سال ميباشد آدولف هيتلر گياهخوار بوده است. قلب ميگو در سر آن واقع است. اسبها قادرند در حالت ايستاده بخوابند. يك خرس بالغ قادر است با سرعت يك اسب بدود. عمر سنجاقكها تنها 24 ساعت ميباشد. قلب والها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد يك اسب در طول يك سال 7 برابر وزن بدن خود غذا مصرف ميكند رشد دندانهاي سگ آبي هيچگاه متوقف نميگردد سوسكها سريعترين جانوران 6 پا ميباشند. با سرعت يك متر در ثانيه. كرگدنها قادرند سريعتر از انسانها بدوند مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:1 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل آهو می کشد گردن ولی رم می کند با رمید ن های خود از عمر من کم می کند می نهد بر شانه های خسته ام بار گناه بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند گر چه می ریزد شراب از چشم های مست او کاسه ی صبر مرا لبریز از غم می کند با رقیبان می نشیند باده نوشی میکند چون مرا می بیند از غم چهره در هم می کند بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام هر که می بیند مرا یاد محرم می کند در عبور از لحظه های زندگی جزعشق نیست آنکه اسباب غم ما ر ا فراهم می کند ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:28 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
میزی برای کار،کاری برای تخت تختی برای خواب،خوابی برای جان جانی برای مرگ،مرگی برای سنگ سنگی برای یاد ..... این بود زندگی............
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:25 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه سهم مرا هر چه بوده کم دادند مگر به دست کسی جز خدا قلم دادند به من هـر آنچه که بر شانه هیچ کس نکشید به من هـر آنچه که آیینه ی عدم دادند نه آسمان ،....نه هوایی ، ... به وسعت پرواز هوا هوای قفس بود اگر پرم دادند در ابتدای عبور از منی که در من بود به جاده ها که ندیدید پیچ و خم دادند به باورم ننشست این شب شگفت اما به زور سایه دریغا که باورم دادند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:22 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
به چار سوی غربتم دلم گرفته نازنین وچار چوب هستی ام بدون تو در آستانه ی فناست سرای من سرای بی ترانه هاست کویر دل نیازمند بارش کلام توست و آرزوی قلبی ام ،همیشگی ترین من: " شنیدن سلام توست " * * *
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 0:43 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا بر من رحم کن ! بر من که می دانم ناتوانم رحم کن ! باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم باشد که حتی دست وپایی نداشته باشم اما نباشد هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 0:39 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
قبله ی قبیله ی من چشم های توست و شعر های من ستایش مهربانی های توست و خنده هایت روح زندگی من... همین ! ای عزیز همیشه هنوز ! : خنده هایت جهان واژه های مرا دگرگون می کند و رنگ شعر های مرا شادی می بخشد نگاه مهربانت را از این دنیای من دریغ مکن هراس من از تنها بودن است هراسی شکل دلتنگی من.... راستی گفته بودم : دوستت دارم ؟ آری دوستت دارم همپای مجنون با نیروی فرهاد ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:14 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستای گلم...من وبلاگ خوندن رو بیشتر از وبلاگ نوشتن دوست دارم . یعنی وقتی می بینم یکی با تموم احساساتش شعرایی که حاصل جوشش ذوق خودشه ، تو وبلاگ خودش ثبت کرده ،احساس خوبی پیدا می کنم .آبجی منم یکی از اون افراد با ذوقه که شعر ها ومتن های قشنگش رو تو ویلاگ نوشته ....ومن می خوام آدرس وبلاگش رو به شما بگم و شما هم افتخار بدین و یه سری بزنین و و نظر دادن هم یاد تون نره....
یا اگه به سمت راست نگاه کنین : ( پیوند های وبلاگ)................. همونکه نوشته : ( تندیس تنهایی ) لطفا کلیک کن..... آفرین
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:5 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام عاشقی هامان نگاهی بود.... که آن هم انعکاس اشتباهی .بود سلامی دلخوشم می ساخت تا چندی... که گاهی هم نبود و گاهگاهی بود پس از تو در پریشان خاطری هایم...همیشه پای چشمانم به راهی بود ندانستم که دل بستن چه رنگی داشت...نگاهی بود، اشکی بود، آهی بود چرا بیهوده می گریم نمی دانم ... جدایی انتخاب دل بخواهی بود... ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:3 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
آنگاه که با آه پر سوز ابر : برق امید شدی بر شام بی رنگی آنگاه که با ساز شکسته ات : شور آواز شدی بر دل تنگی آنگاه که سوخته جان : خنکای مرهمی شدی بر زخم دلی آن زمان که اشک باران : گل خنده شوقی شدی بر چشم تری به یقین قهرمان قله ی عشقی : در روز های زندگی...... * * *
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:49 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش رویم چهره ی تلخ زمستان جوانی...... پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی… سینه ام منزلگه اندوه درد و بد گمانی.... کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز بودم ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:47 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ... خوبین ؟ خوشین؟ امیدوارم خوب باشین.تک تکتون.... دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود. با اینکه دفتر خاطرات دارم ولی از وقتی افتادم تو کار وبلاگ نویسی قضیه فرق کرده.... ... حتما می گین : ماشا الله چقدر هم می نویسی . آخه از شما چه پنهون قبلا یه وبلاگ داشتم و بنا به دلایلی حذف کردم.....بگذریم. الان می خوام یه شعر نو بنویسم براتون که من خودم خیلی خوشم می یاد دوست دارم نظر شمارو هم بدونم... ابر ها نباریده اند اما.... خیابان ها خیس اند .شاید کسی در تنهایی خویش گریسته است و دنیا چقدر کوچک است ! چشما نت را باز کن ولحظه لحظه ی اعدام ثانیه را نظاره کن وبه من که رسیدی گوش هایت را بگیر تا چیزی نشنوی چرا که صدای سکوت من بلند است تو دست هایت را اینجا جا گذاشتی ومن هر روز با دستان تو قلم می گیرم و می نویسم و تو به دستانت خیره می شوی می دانی من کجای فاصله ایستاده ام ؟ ؟ ؟ نامت را به این نوشته سنجاق می کنم و یادم باشد امضا کنم : " تنهایم " ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:9 توسط رویا...
|
|
||
|
|
|
|
|
حلالم کن ای پروانه ی بی قرار اگر چه ترانه ای روشن از تو دزدیدم سالها بود که دلم هوای تو و ترانه های تو رامی کرد دروغ های عاشقانه نمی دانم ولی باورباور کن وفتی می خندی کهکشان به تماشایت راه کج می کند و زمین یکباره بهار می شود ... بی خیال خشک سالی ! ! فقط کمی زمزمه کن،دارد باران می بارد هیچ کس نمی داند که این همه رطوبت و زندگی چگونه در چشم های امیدوار تو جا خوش کرده است.... تا می توانی نگاهم کن من از غرق شدن نمی ترسم....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:5 توسط رویا...
|
|
||